سلام
- چطورید عزیزان؟ خوب و خوش هستید؟ گفتم بیام یکم صحبت کنم که صبحت کردن خونم افتاده، جونم براتون بگه انقدر اتفاقات زیادی افتاده که اصن نصفیاش رو یادم نمیاد پس به اون مهم هایی که هنوز توی ذهنم هست میپردازم:
- تیرماه بهم خوش گذشت، بعد از اون ماجرای مریضی، تصمیم گرفتم از گروه دوستام بیام بیرون، و تقریبا با همشون قطع رابطه کنم. یکم فکر کردم دیدم که در وجود من دیگه جایی برای افراد چسناله وجود نداره، سخته توی جمعی باشی که همه دارن از زندگیشون مینالن، و تو انقدر حالت خوبه که خیلی ضایعست بخوای بگی که هم عاشق رابطه ای که درش هستی، هستی و هم همه چیز برات خوبه. این جور مواقع آدم ها برای اینکه عقب نیوفتن از دیگران خودشونم شروع میکنن چسناله کردن و خب یهو میبینی که اتفاقات بد هم وارد زندگیت میشه! دلیل بعدی هم این بود که دیدم مثلا طرف رفته آنتالیا، قبلش زورش اومده یه کلام به من بگه که داره میره، رفته خوشش رو گذرونده، برگشته داره برای من تعریف میکنه که آاای شوهرم قرار بود مواظب بابام باشه، پاشده رفته مسافرت به لرستان!
شما بودید آیا بهش نمیگفتید به تخمم؟ خب منم نگفتم که همون موقع، بعدش قطع رابطه کردم. به همین راحتی!
- دو تا قله صعود کردم! یکیش درفک بود که برای بار دوم صعودش کردم. خیلی عالی و راحت، و یکی از بهترین پیاده روی هام رو داشتم و اصلا اذیت نشدم. دومیش هم قله توچال بود که برای اولین بار صعودش کردم. خیلی خیلی دلم میخواست قله رو صعود کنم. تا شیرپلا با سیامک خیلی خیلی راحت و آسوده رفتیم (قبلا که تا اونجا رفته بودم انقدرررررررر بهم سخت گذشته بود که قسم خورده بودم دیگه تا شیرپلا هم حتی نرم!) بعدش هم سختی مسیر شروع شد. ارتفاع زیاد شد، آب کم داشتیم، برای اینکه به تله کابین توچال برسیم زیاد استراحت نکردیم و همین باعث شد خیلی زود خسته بشیم ( چون تصمیم بر این بود از دربند بریم از توچال برگردیم که با تله کابین بیایم پایین) هرچی میرفتیم به قله نمیرسیدیم، یک ماده قندی هم همراهمون نبود که یکم قندمون رو بیاره بالا. آبی که داشتیم رو قطره ای میخوردیم که تموم نشه. واقعا امکان مردنمون وجود داشت، ارتفاع زده شده بودیم و اصلا حال خوبی نداشتیم و جون برگشتن هم نداشتیم. به هر سختی ای بود خودمون رو به قله ی زیبا رسوندیم و با اووووون همه حال خراب بازم به خودم افتخار کردم که تونستم قله توچال رو صعود کنم. به سرعت برگشتیم به سمت ایستگاه هفت و تله کابین بسته شده بود. مجبور شدیم شب رو توی هتل توچال بمونیم ( به بدبختی اجازه دادن، دکترشون نبود، پرسنل کلا نبودن و ما هم انقدر حالمون بد بود که کلی التماس کردیم تا بهمون اتاق داد با کلی زنگ زدن اینور و اونور و کلی تعهد گرفتن.)
خلاصه شب رو به صبح رسوندیم در اون ارتفاع و اون حال بد و اومدیم پایین بالاخره. رفتم خونه و بعد از خوردن غذا گلاب به روتون حالم انقدددددررررررر بد شد که با خودم گفتم اکی من رو قله نمردم، ولی امشب دیگه قطعا میمیرم!
- در این حین و حال خراب من، شوهر خاله م فوت کرد و ما به ناچار پذیرای تعدادی مهمان بودیم، که با اون شرایط من میخواستم سر به دیوار بکوبم ولی خب اونم گذشت.
- فکر میکردم پا خوب شده و خیلی خوشحال بودم که راحت قله هم صعود کردم، تا اینکه وقت دکتر گرفتم و رفتم پیشش و بهش خیلی شاد و راضی از کارهایی که کردم داد سخن دادم که دکتر کلی دعوام کرد. که چرا ورزش هاتو قطع کردی. شانس آوری رفتی قله پات چیزیش نشده! همسترینگت ضعیف و باید بازم بری ورزش کنی! که خب منم شروع کردم دوباره الانم این نوشتنم تموم بشه باید برم باشگاه. برای هفته دیگه وقت دکتر میگیرم ببینم بعد از یک ماه نتیجه بخش بوده یا نه؟
- و حالا میرسیم به مهم ترین اتفاقی که افتاده و اون هم چیزی نیست جز ورود خانم ها به استادیوم
بله بله من رفتم، تا الان به لطف خدا هر سه تا بازی رو رفتم، و تااااازه میفهمم اصن هواداری فوتبال یعنی چی، اصن هیجان فوتبال یعنی چی. اون جو و اون حس و حال یعنی چی. من میدونستم که میتونم برم استادیوم، همیشه به سیامک میگفتم که سیامک، بالاخره این درها به روی ما باز میشه. بالاخره من توی همین ایران میتونم برم استادیوم و تیمم رو تشویق کنم. که به لطف خدا بالاخره اتفاق افتاد.
و از بازی اول هم انقدددددددرررر عکاسای مهربون ازم عکس گرفتن که خدا میدونه :)) اگه میخواد برید اولین حضور خانم ها رو عکساش رو ببینید. من اونیم که صورتم رو نصفه رنگ آبی زدم :))
همین دیگه فعلا از جو فوتبال و استادیوم بیرون نیومدم
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رحیمی