سلام
به سیامک نظرم رو راجع این مریضی گفتم و گفت که اتفاقا منم میخواستم همینو بهت بگم! چقدر هم نظر آخه؟
رفتم درمونگاه دکتر زحمت کشید از 1 خیلی 1 گلوم رو چک کرد گوشمم نگاه کرد، گفت چیا خوردی؟ گفتم شربت زوفا و آبنبات سرماخوردگی، سوپ و دمنوش و شیربرنج
گفت همینارو ادامه بده چیزیت نیست، ولی بهت آمپول میدم زودتر سرپا بشی، یه دونه بتامتازون زدم، یه دونه نوروبیون هم داده میخوام مامانم رو زور کنم فردا برام بزنه :)) آمپول زدنش عااااالیه ولی خیلی میترسه :))
حال و روز منم غیر از این مریضی یهویی عالیه. دارم روی یه چیز جدید کار میکنم که ایشالا بتونم توش بترکونم :)
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ساعت 13:28 توسط Yeefer|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رحیمی